|
ღ پارمین عروسک من ღ
|
سلام ،
حال همه ما خوب است ،
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان ! تا یادم نرفته است بنویسم ، حوالی خواب های ما سال پربارانی بود . می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست ! راستی خبرت بدهم ؛ خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار . . . هی بخند ! بی پرده بگویمت ، فردا را به فال نیک خواهم گرفت دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید ، از فراز کوچه ما می گذرد باد بوی نامه های کسان من می دهد یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ؟ نه جانم ! نامه ام باید کوتاه باشد ، ساده باشد ، بی حرفی از ابهام و آینه ، از نو برایت می نویسم حال همه ما خوب است اما تو باور مکن [ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ 0:52 ] [ مریم ]
سلام به همه شرمنده ام که انقدر دیر به دیر اپ میکنم ما دهم تا چهاردهم مشهد بودیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت هم هوا خیلی خوب بود وهم حرم خیلی خلوت ....خلاصه بسی لذت بردیم.... عکساشو در ادامه میذارم ولی بعد از سفرمون متاسفانه مادر بزرگ نازنینم فوت شدن و اصلا حوصله آپیدن نداشتم... ادامه مطلب [ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 12:2 ] [ مریم ]
کاش می فهمیدی قهر می کنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلندتر بگویی : بمان ... نه اینکه شانه بالا بیندازی و آرام بگویى : هر طور که راحتى ... [ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 18:8 ] [ مریم ]
با نت های
ضربان قلبم بنواز آهنگ دوست داشتن را ...
تا
زیباترین رقصم را بر فراز
ابرهای خیالت ببینی ...
[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 13:44 ] [ مریم ]
این روزها که می گذرد احساس می کنم خیلی نزدیکتری نمی دانم تو به زمین نزدیک تر شدی یا من اوج گرفته ام به سوی تو هرچه هست قرابت دلنشینی ست کاش تمام نشود.....
[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 1:33 ] [ مریم ]
میدانــی ؟!
بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !
بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادت نمیشوند !
بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکر اند و دست نـخورده !
دیده ای ؟!
شنیده ای ؟!
بعضـــی ها بی نهایت اند !
[ سه شنبه 18 بهمن1390 ] [ 1:10 ] [ مریم ]
قبل از اینکه عکسارو بذارم بهترین ها رو برای دوست عزیزم زهرا(نازلی) مامان انار ارزو میکنم...
ادامه مطلب [ جمعه 7 بهمن1390 ] [ 20:41 ] [ مریم ]
انارکم رفت......
ولی اخه چرا ۲۹ دی؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ هر سال تو این روز چطوری عدد شمع روی کیک دخترم رو اضافه کنم در حالی که یه عدد به سال های بدون انارت اضافه میشه نازلی؟ [ جمعه 30 دی1390 ] [ 15:1 ] [ مریم ]
دقیقا دوسال پیش تو همچین روز....
تو همچین لحظه ای بود که بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت بودم.. عروسکی رو که نه ماه هر لحظه با من بود قرار بود در آغوشم بگیرم... تا عمر دارم روز تولدت رو روز تولد خودم میدونم.... روزی که تو بدنیا اومدی و من مادر شدم......
ادامه مطلب [ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 13:12 ] [ مریم ]
یه روز که دخترکم داشت نقاشی میکشید نشستم کنارش تا چند تا عکس خوب بگیرم شما هم با من سهیم بشین تو لذت بردن از این نقاشی
اینجا سر رو کشیده و داره چشم رو میکشه
اینجا دو تا چشم و دهنشو کشیده
اینم نقاشی کامل شده دخترکم حالا همین نقاشی با توضیحات من تا بدونید چی به چیه!!!
عاشقتم پیکاسو کوچولوی من [ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 1:9 ] [ مریم ]
انارم با سوختنت سوزوندی دلمو ...
زود خوب شو و شادم کن دورت بگردم.....
[ یکشنبه 11 دی1390 ] [ 23:11 ] [ مریم ]
صدات میکنم میگم بیا غذاتو بخور دخترم میگی "نیخوام"!....بابات میگه یه بوس میدی بابا ؟تندی میگی "نیخوام"!... و من همش فکر میکنم که اینو از کجا یاد گرفتی؟! صبح اومدی بالا سرمو میگی "مامی چیش باز کن"... بهت سلام میدم تو جوابم میگی "سلام خوششل"!!! لباستو تنت میکنم میگی "دک مه ببند".. وقتی منو مریم صدا میکنی ولی اگه چیز خاصی رو ازم بخوای و بخوای دلمو ببری همچین با عشوه میگی مامی که بیا و ببین اخه مگه میتونم جلوی خواستت مقاومت کنم عشقم؟ میگم اسمت چیه میگی "پامین" میپرسم چند سالته؟ میگی "دوسائمه"! و توو چقدر زود بزرگ میشی و حرفات رنگ و بوی ادم بزرگارو میگیره ته دلم غنج میره از دیدن و حس کردن بزرگ شدنت ولی ناراحتم که این روزا داره زود میگذره . کاش میشد تمام لحظه لحظه های رشدت رو تو یه صندوقچه جا میدادم فقط برا دل خودم...... [ جمعه 4 آذر1390 ] [ 16:48 ] [ مریم ]
سلام ما امروز دوباره تصمیم گرفتیم یه چیزی درست کنیم .آخه هنوزم میره به کاردستی قبلیش نگاه میکنه ومیگه گشنه(قشنگه) و به زیر انداز مخصوصمون اشاره میکنه و میگه کادستییی(کاردستی) منم بدون ایده چندتا کاغذ رنگی و مقوا اوردم وسط و گفتم ببینیم چی میشه خلاصه که وقتی مقوا (متاسفانه من فقط مقوای سیاه دارم تو خونه
منم گفتم خوبه کمکش کردم و بعدش دور تا دورشو بریدم بعد رفتیم سراغ پاش
اونم کشیدیم و دورشو بریدم همینجوری داشتم نگاشون میکردم که حالا چیکارشون کنم که یدفعه ای اشاره کرد به انگشتاش و گفت شاک(لاک!) منم با کاغذ قرمزی که تکه تکه کرده بود براشون لاک زدم مثلا (از این مرحله عکس ندارم) در اخر هم یه نی کلفت(نی آیس پک) از پشت چسبوندم بهشون واین شکلی شدن
کلی دوسشون داره و وقتی دست رو میپرسم چیه میگه دست وقتی پا رو میپرسم میگه پات!!(به پا میگه پات .مثلا میگه پاتم اوخ شده
اینجا هم با هاشون بدو بدو میکنه وکلی ذوق میکنه (تازه با اون دستی که درست کردیم منو ناز هم میکنه
موفق باشید.. [ سه شنبه 10 آبان1390 ] [ 12:28 ] [ مریم ]
سلام به همه
ما اومدیم تا تعریف کنیم از یه روزی که مادر و دختر نشستیم به کاردستی سازون(با تشکر از ایده مسیحای عزیزم اول وسایل لازم رو اماده کردیم(کاغذ رنگی و چسب و مقوا و یه دختر قشنگ و با حوصله با یک عدد مامان!
بعد اون دختر قشنگ شروع کرد به بررسی کاغذ رنگی ها و پاره کردنشون.
کاغذ رنگی ها ی پاره شده رو هم بررسی کرد
حالا باید تکه های رنگی کاغذ رو با چسب بچسبونیم رو مقوا
بعد از هر چسبوندن باید حتما فشارشون میدادیم رو کاغذ تا بچسبن به مقوا
حالا میبینید که رو مقوا پر تکه های کاغذ رنگی شده
حالا کار اماده شده رو با هم میبینیم
و همون مامانی که بالا گفتم از فرط ذوق زدگی اولین کار دستی دخترشو میچسبونه به دیوار
و دختر ناز هم بعد از هر بار نگاه کردن به کاردستیش از مامانش میپرسه که :قشنه؟!(قشنگه؟) اخطار:یک لیوان اب قند هم دم دستتون باشه لطفا ،من از بس جیغ زدم همه محل فهمیدن دخترم کاردستی درست کرده
[ چهارشنبه 27 مهر1390 ] [ 17:15 ] [ مریم ]
[ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 10:2 ] [ مریم ]
[ سه شنبه 15 شهریور1390 ] [ 11:36 ] [ مریم ]
*داریم قایم باشک بازی میکنیم. رفته پشت مبلا قایم شده (مثلا)و منم بلند بلند میگم پـــــارمین ...مامان کجایی؟ پارمین من کو؟؟؟
پارمین: نیس!!! من: کجا رفته؟ پارمین:ددر!!!
اونوقته که با یه ذوقی که فکر میکنه من باورم شده میپره تو بغلمو و میگه داللللللللی * اومده دنبالم و میگه مامان ماششین میگم کو مامان؟ میگه اوناااااا نگاه میکنم به امتداد انگشتش که تلویزیون رو نشون میده و چیزی نمیبینم وقتی تصویر میچرخه میبینم از پنجره کنار شخصیت تو فیلم به اندازه یه مربع دو در دو خیابون معلومه که ماشینا دارن رد میشن!!!! *من:عمو زنجیر باف پارمین:بَییه(بله) زنجیر منو بافتی؟ :بییه پشت کوه انداختی؟ بییه بابا اومده! :چیچچی بخور و بیا با صدای چی؟ معوووووووووو *من ببعی میگه؟ بَبَ جوجوئه میگه؟ جیجی هاپوئه میگه؟ هاپ هاپ قورباغه میگه؟ قوقو کلاغه میگه؟ قوقو!!!! [ شنبه 15 مرداد1390 ] [ 22:9 ] [ مریم ]
[ سه شنبه 14 تیر1390 ] [ 6:54 ] [ مریم ]
سلام
نفسم الان ۱۶ ماه و ۱۱ روزته ۱۶ ماه و ۱۱ روزه که هم نفس لحظه هامی......
پارمینم بمون تا بمونم........... ادامه مطلب [ دوشنبه 9 خرداد1390 ] [ 19:10 ] [ مریم ]
این روزا خیلی بی حوصله ام..خیلی ..خسته ام ...از همه چیز و همه کس...خسته ام بیشتر از همه از خودم...از مریم این روزا......از این مریمی که غم تو چشماش موج میزنه بی دلیل...خسته ام از خودم ...دلم تنگ شده برای خود قبلیم....برای مریم پر شرو شور.. مریمی که بدون خستگی هیجان داشت ..تو هر جمعی میرفت سرو صدا و خنده با خودش میبرد.تو روزای مدرسه هر کی تو اکیپ من بود همه از بچه درسخونای شیطون بودن که صدای خندمون گوش فلک رو کر میکرد چه برسه به مدیر مدرسه .....مریمی که بارها به خاطر شیطونی توبیخ میشد ولی چون درسش خوب بود زودی بخشیده میشد...بی محابا میخندیدی و شاد بود ...مریمی که بدون هیچ فکری شونه دست میگرفت و دسته پرپشت موهاشو شونه میزدو تو همین شونه کردن ها دل پسر همسایه رو برده بود......منی که روسری رو سبک مینداختم رو موهای بافته شده و با خنده از رو جدولا میپریدمو و هی مامانم لپشو میکشید و برام چشم و ابرو میومد.
بدم میاد از خود الانم ..خودی که منطقیه....خودی که نباید کار اشتباهی بکنه....راحت نمیتونه ابراز احساست کنه و حس تنهایی داره خفش میکنه.....منی که بی دلیل بغضم میگیره و دلم همیشه تشنه ی یه گریه سیره..یه سالی میشه از ته دل نخندیدم وشادی هام در حد یه لبخند کوتاهه...
بعضی وقتا به دخترکم حسودیم میشه که بی خبر از دنیای دورو برش با شادی میدوئه واز دست ما فرار میکنه...بعضی وقتا هم دلم براش میسوزه که یه مامان غمگین داره.. دخترکم تنها حسیه که منو به این دنیا وصل میکنه وقتی که بغض منو میبینه دل کوچیکش طاقت نمیاره وزود میاد بغلم و مریم مریم کنون با دستای کوچولوش نازم میکنه و صورتشو میزاره رو صورتم وبغض میکنه...... الهی قربون دل مهربونت بشم من.... همسرک هم دلم براش میسوزه با این زنی که د اره.....نمیتونم بهش ابراز احساسات کنم .
یعنی میگید افسرده شدم؟؟؟؟
پ ن : ممنونم از دوستای خوبیی که هنوزم مارو یادشونه و بهمون سر میزنن سر نزدن های منو نزارید پای بی معرفتی. [ دوشنبه 5 اردیبهشت1390 ] [ 16:30 ] [ مریم ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |